تبليغاتX
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره...
موسیقی سکوت شب و بوی سیب/ یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره...

اوایل که به دنیا اومده بود، دوستای زیادی نداشت. ترمه بود، لبخند بود، اورانوس و آفتاب و سمیه.... بعدها نجمه ی مهربون هم اومد که این بچه رو خیلی تحویل می گرفت.

یک ساله که شد، دوستای بیشتری هم پیدا کرد. بعضی ها هی ازش تعریف می کردن. ولی بیشتر دور و بری هاش سعی می کردن برای بهتر شدنش ازش انتقاد کنن.

بالید و بالید و بالید و من عاشقش شدم. خیلی دوسش داشتم. اگرچه گاهی هم ازش دلگیر می شدم و باهاش قهر می کردم.

تا این که همون روز فرا رسید. من کشتمش و بعد از اون تازه ماجراها شروع شد. دیوونه شدم. دیووووووننننننننننههههههههههه......... دیوونه م کردن.

اما هنوز دوسش دارم. حالا هم که مرده، دوست ندارم تن نحیفش دست هر کسی بیفته. بعدها تنش رو نگه داشتم برای خودم. بعد از اون همه دردسر.......

بعد هم بلاگفا حذفش کرد. لابد فکر کرده بود آزمایشیه. مهم نیست. وقتی فهمیدم، دستی به سر و روش کشیدم تا اینم به حساب بیارن. مثل خود من...... بلاگفایی ها!... این جا یک کلبه ی خراب و کمی پنجره ست. این جا خونه ی تاراست.... خونه شو دیگه هیچ وقت خراب نکنید. حتی اگه برای همیشه متروک مونده باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط تارا  |